معرفی کتاب

معرفی کتاب وقتی مهتاب گم شد

حقیقتی از جنس حماسه

وقتی مهتاب گم شد قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته‌اند، سال‌ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

کتاب «وقتی مهتاب گم شد» را می‌توان در همان سه شرطی که راوی قبل از انتشار کتاب برای نویسنده گذاشت خلاصه کرد، جایی در مقدمه که نویسنده در وصف علی خوش لفظ می‌نویسد: «در قید و بند لفظ و تکلف گفتار و آرایه‌های کلامی نیست و به شدت دور از بزرگ‌نمایی و ریب و ریا و صادق در روایت و دقیق در نقل حوادث. لذا با صاحب این قلم، چند شرط را برای بازنویسی و نگارش خاطراتش گذاشته است. اول اینکه قول بدهم اگر برای خدا نیست ننویسم. دوم اینکه برای تائید مطالب، به ویژه فراز و نشیب‌ها در عملیات‌ها یا چند و چون گشت و شناسایی‌ها مطالب را از چند همرزم دیگر بپرسم و اگر تایید کردند، بنویسم، و سوم اینکه به روایت او چیزی نفزایم که شائبه‌ی تخیل پیدا نکند.»

انقلابی درونی
وقتی مهتاب گم شد قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه‌ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته‌اند، سال‌ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان‌ها می‌شود. همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند. کتاب به خوبی نشان می‌دهد که جوانان و نوجوانان یک شهر چگونه به واسطه‌ی انقلاب تغییر مسیر دادند و این تحول نه امری فردی و محدود، که انقلابی همه‌گیر بود، تا آنجا که حتی خلاف‌کاران و بزهکاران شهر را شامل شد. کتاب به خوبی نشان می‌دهد که در وهله‌ی اول این انقلاب بود که باعث شد خوش لفظ و خوش لفظ‌ها بیدار شوند و روی به سوی هدفی والاتر و بالاتر از این زندگی مادی داشته باشند. وقتی مهتاب گم شد در حقیقت داستان همین انقلاب درونی است. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند.

صدق در کلام و روایت
از جذاب‌ترین ویژگی‌های کتاب، رعایت صداقت در تمام لحظات و اتفاقات است. به طور کلی نه راوی و نه نویسنده‌ی کتاب هیچ ابایی از گفتن حقیقت ندارند. حقیقتی که با زبانی مردانه و از زاویه‌ی دید یک جوان مبارز و شجاع بیان می‌شود و ممکن است حتی در مواردی تلخ باشد و به مذاق خواننده خوش نیاید، اما در نهایت خواننده مطمئن است که کتاب به تخیل و اغراق گرفتار نشده است. روایتی که هرچه به انتهای کتاب نزدیک می‌شویم، شورانگیز‌تر و حماسی‌تر می‌شود اما همچنان، واقعی و صادق است. 
نمی‌دانم چرا، شاید اثر موج انفجار بود شاید هم تاثیر از دست دادن این همه عزیز و رفیق، که گوشی را از دست سالار آبنوش گرفتم و به فرمانده لشکر گفتم: «کسی نمانده، ما تنها هستیم.» فرمانده گفت: «اگر ترسیدی...» پاک قاتی کردم و جواب تندی به فرمانده لشگر دادم... م. دوباره داخل کانال رفتم و طول آن را طی کردم. دیگر نمی‌خواستم لحظه‌ای درنگ کنم و چشمم به پیکر غرق به خون بچه‌ها بیفتد... د. از بالای دژ آخرین نگاه را به انبوه جنازه‌ها انداختم و نگاهم روی نخلستان‌های چپ و راست دژ ماند؛ همان نخلستانی که قبل از آمدن با کاکل‌ نخل‌هایش به ما می‌خندید، اما حالا تماما بی سر شده بود و تا کمر سوخته... . وقتی به ابوشانک رسدیم حال حضرت زینب برایم تداعی شد. اگر در مرحله‌ی اول عملیات ۱۲۰ نفر رفتیم و ۴۵ نفر برگشتیم، این بار از ۱۲۰ نفر فقط ۹ نفر مانده بودیم. آن قدر دلم تنگ شده بود که حتی گریه هم نمی‌کردم. بغضی گلوگیر راه نفسم را بسته بود. تصویر حنابندان بچه‌ها در شب عزیمت، یکی یکی مقابل چشمم آمد. تک تک آن‌ها پاره‌های تن من بودند که پیکر‌های‌شان  در خط مانده بود. یاد سهرابی و بهادر بیگی که افتادم سر به نخلستان گذاشتم و تنها میان نخل‌ها بلند بلند گریستم.

دایره‌المعارف خواندنی
 حمید حسام، نویسنده‌ی کتاب  که خود از ایثارگران و رزمندگان استان همدان است، به زیبایی توانسته خاطرات و لحظه‌های ناب زندگی پرفراز و نشیب علی خوش لفظ را با قلمی شیوا و روان و در عین حال با صداقت به نگارش درآورد. خاطراتی که در دل جنگ اتفاق می‌افتد اما سرشار از احساس است. احساس جوانی که برادرانش را از دست می‌دهد اما همچنان خود را مکلف به انجام وظیفه‌ی دفاع از کشور و انقلاب می‌داند و در این راه هرچه پیش می‌رود بیشتر به انقطاع از خود و دنیای مادی می‌رسد. به واقع می‌توان گفت وقتی مهتاب گم شد به دلیل روایات ناب و خالصانه‌ی علی خوش لفظ و همچنین قلم زیبای حمید حسام به یک دایره‌المعارف خواندنی از سیره‌ی شهدای گمنام و کم نام و نشان هشت سال دفاع مقدس است.

 

 

تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «وقتی مهتاب گم شد»

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم
بچّه‌های همدان؛ بچّه‌های صفا و عشق و اخلاص؛ مردان بزرگ و بی‌ادّعا؛ یاران حسین (علیه‌السّلام)؛ یاوران دین خدا .. و آنگاه مادران؛ مردآفرینان شجاع و صبور .. و آنگاه فضای معنویّت و معرفت؛ دلهای روشن، همّتها و عزمهای راسخ؛ بصیرتها و دیدهای ماورائی .. اینها و بسی جویبارهای شیرین و خوشگوار دیگر از سرچشمه‌ی این روایت صادقانه و نگارش استادانه، کام دل مشتاق را غرق لذّت میکند و آتش شوق را در آن سرکش‌تر میسازد.
راوی، خود یک شهید زنده است. تن بشدّت آزرده‌ی او نتوانسته از سرزندگی و بیداری دل او بکاهد، و الحمدلله ربّ العالمین. نویسنده نیز خود از خیل همین دلدادگان و تجربه‌دیدگان است. بر او و بر همه‌ی آنان گوارا باد فیض رضای الهی؛ ان‌شاء‌الله. ۹۵/۱۰/۱۸
درباره‌ی نگارش این کتاب، آنچه نوشتم کم است؛ لطف این نگارش بیش از اینها است. مقدّمه‌ی کتاب یک غزل به تمام معنی است. ۹۵/۱۰/۱۸
 
 
 
 
 
بسمه‌تعالی
عزیز برادرم علی عزیز
همه شهداء و حقایق آن دوران را در چهره‌ی تو دیدم
یکبار همه خاطراتم را به رخم کشیدی. چه زیبا از کسانی حرف زده‌ای که صدها نفر از آنها را همینگونه از دست دادم و هنوز هر ماه یکی از آنها را تشییع میکنم و رویم نمی‌شود در تشییع آنها شرکت کنم. ده روز قبل بهترین آنها را -مراد و حیدر را- از دست دادم، اما خودم نمی‌روم و نمی‌میرم، در حالی که در آرزوی وصل یکی از آن صدها شیر دیروز له‌له می‌زنم و به درد «چه کنم» دچار شده‌ام. امروز این درد همه وجودم را فراگرفته و تو نمکدانی از نمک را به زخم‌هایم پاشاندی. تنهای تنهایم.
عکست را بروی جلد بوسیدم ای شهید آماده رفتن و دوست ندیده‌ام که بهترین دوستت را در کنارم از دست دادی. امیدوارم سربلند و زنده باشی تا مردم ایران در زمین همانند دب اکبر در آسمان نشانی خدا را از تو بگیرند و به تماشایت بنشینند.
برادر جامانده‌ات 
قاسم سلیمانی
۹۶/۱/۳۰    

 

 

معرفی کتاب «من زنده‌ام»
 
از پشت پرده اشک
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن‌ها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید؟...
سی و چند روز بیشتر از حمله‌ی رژیم بعث به ایران نگذشته بود که چهار نفر از دختران امام خمینی دست نامحرمان اسیر شدند! «بنات‌الخمینی» عنوانی بود که سربازان صدام به چهار بانوی امدادگر ایرانی داده بودند. بعثی‌ها اول که ماشین‌شان را محاصره می‌کنند، از خوشحالی پایکوبی می‌کنند و پشت بی‌سیم به فرماندهان‌شان اعلام می‌کنند که دختران خمینی را گرفتیم! بعدتر برخی دیگر از افسران بازجو به این بانوان غیرنظامی می‌گویند از نظر ما شما  ژنرال‌های ایرانی هستید!
خانم آباد در کتابش نوشته است: «نمی‌خواستم جلوی دشمن ضعف نشان دهم. عنوان «بنت الخمینی» و «ژنرال» به من جسارت و جرأت بیشتری می‌داد. اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود می‌ترسیدم. نمی‌توانستم فکر کنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. دلم روضه‌ی امام حسین می‌خواست.
دوست داشتم یکی بنشیند و برایم روضه‌ی عصر عاشورا بخواند. خودم را سپردم به حضرت زینب... ب.
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن‌ها تشر زدند که چرا جا باز می‌کنید و روی دست و پای هم نشسته‌اید؟ و با اسلحه‌هایشان برادرها را از هم دور می‌کردند. نگاه‌های چندش‌آور و کش‌دارشان از روی ما برداشته نمی‌شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت و با لهجه‌ی غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقی‌ها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می‌گن اسمال یخی، بچه‌ی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم می‌خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم می‌خوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن‌ها رو به اسارت می‌گیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده... ه.»
عنوان کتاب که بر روی جلد چاپ شده، دستخط معصومه آباد است. آن روز که برای فرار از بی‌خبری مفقودالاثری برای خانواده‌اش یا هر کسی که می‌توانست فارسی بخواند نوشته بود: «من زنده‌ام. معصومه آباد.»
کتاب از هشت فصل تشکیل شده است:
* کودکی
* نوجوانی
* انقلاب
* جنگ و اسارت
* زندان الرشید بغداد
* انتظار
* اردوگاه موصل و عنبر
* عکس و اسناد
 
معصومه آباد می‌گوید: «با خودم عهد بستم که حقیقت را هم‌چنان که دیده و شنیدم بدون اغراق بگویم. مبالغه آفت حقیقت است. آن‌جایی که گریه کردم، می‌گویم گریه کردم و آن‌جا که ترسیدم، می‌گویم ترسیدم!» لحن اثر پا به پای احوال نویسنده و عرصه‌های مختلفی که تجربه می‌کند پیش می‌رود. گاهی که راوی و نویسنده‌ی اثر عصبانی یا رنجور است، کلمات و توصیف‌ها از همین جنس‌اند.
شاید از همین رو کتاب پر از رخداد و جزئیات است و این سؤال را به ذهن می‌آورد که چطور این حجم از توصیف‌ و تصویر به یاد نویسنده مانده است؟ خانم معصومه آباد خود می‌گوید در طول ۱۹ سال‌ بعد از آزادی تا سال ۱۳۹۲ از خاطراتش فرار نکرده و جا به جا و در مراسم‌های مختلف به دعوت جوان‌ها، دانشجویان و هر جمعی که دنبال شنیدن رخدادهای مستند آن روزهای سخت بودند، به سخنرانی و بیان خاطراتش پرداخته است.
نویسنده از کودکی خود و دوره‌ای شروع به نوشتن می‌کند که اولین تصاویر و خاطرات را در ذهن دارد. دو فصل ابتدایی کودکی و نوجوانی شاید حجم کتاب را افزوده باشد، اما این‌قدر هست که مخاطب با شخصیت نویسنده خوب آشنا می‌شود. هرچه باشد او یک نیروی مردمی داوطلب بوده است و برای او خانه‌ و کودکی‌اش اهمیت مضاعفی دارد.
خانم آباد در ابتدای کتاب نوشته است: «سال‌ها بود سنگینی کلمات را بر شانه می‌کشیدم و هر روز خسته‌تر و خمیده‌تر می‌شدم. یک روز که قدم زنان با این کوله‌بار سنگین از پیاده‌رو خیابان وصال می‌گذشتم، به آقای مرتضی سرهنگی – گنجینه‌ی معرفتی شهدا، جانبازان و آزادگان - برخوردم. از حال من پرسید. گفتم هرچه می‌روم و هرچه می‌گذرد این بار سبک نمی‌شود. گفت باری که روی شانه‌های توست فقط از آن تو نیست. باید آن را آهسته و آرام زمین بگذاری و سنگینی آن را با دیگران تقسیم کنی. آن وقت این خاطرات مانند مدال افتخاری در گردن همه‌ی زنان کشورمان خواهد درخشید.»
شاید نویسنده‌ی این کتاب یک نویسنده‌ی حرفه‌ای نباشد؛ شاید نقدهایی به ادبیات و سبک بیان خاطراتش بتوان مطرح کرد؛ ولی هرچه هست خواننده در متن مهلت فکر کردن به اتفاقات و تحلیل‌ها را پیدا می‌کند. خواننده در طول کتاب احساس می‌کند با یک زندگی‌نامه‌ی خودنوشت صادق طرف است. واقعیت این است که هر کسی موقع ورق زدن کتاب و لا به لای خطوط آن دو احساس «اندوه و غم» و «عزت و افتخار» را توأمان تجربه می‌کند و جاهایی از کتاب را از پشت پرده‌ی اشک خواهد خواند.
 
متن تقریظ رهبر معظّم انقلاب بر کتاب "من زنده ام"؛
 
بسم‌الله الرحمن الرحیم
کتاب را با احساس دوگانه‌ی اندوه و افتخار و گاه از پشت پرده‌ی اشک، خواندم و بر آن صبر و همت و پاکی و صفا، و بر این هنرمندی در مجسّم کردن زیبائیها و زشتیها و رنجها و شادیها آفرین گفتم. گنجینه‌ی یادها و خاطره‌های مجاهدان و آزادگان، ذخیره‌ی عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنی‌ها را پرشمار میکند. خدمت بزرگی است آنها را از ذهنها و حافظه‌ها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن.
این نیز از نوشته‌هائی است که ترجمه‌اش لازم است. به چهار بانوی قهرمان این کتاب بویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام میفرستم.
۹۲/۷/۵
 

 
 
 
«سرباز کوچک امام» روایت خاطرات آزاده‌ی سرافراز آقای «مهدی طحانیان» است که سرکار خانم فاطمه دوست‌کامی(۱) به عنوان نویسنده و پژوهشگر، آن را در هشت بخش و بیست‌و‌چهار فصل به رشته تحریر درآورده است؛ این کتاب حاصل سیصدوپنجاه ساعت مصاحبه نویسنده با راوی است؛ مصاحبه‌هایی که سه سال و در ۱۶۳ جلسه به طول انجامید و انتشارات پیام آزادگان آن را به چاپ رساند.
 
 کتاب با روایت زندگی مهدی طحانیان از دوران کودکی آغاز می‌شود؛ ایامی که در ده سالگی آن‌چنان پرشور و انقلابی بود که مدرسه شاه‌دوستش را به تعطیلی ‌کشاند تا با خیال راحت بتواند با دوستانش در تظاهرات‌ها و راهپیمایی‌های منتج به پیروزی انقلاب شرکت کند.
مهدی شیفته خدمت در فضای انقلاب بود اما نه در کمیته انقلاب اسلامی برای او جایی وجود داشت و نه در سپاه پاسداران. او نوجوان بابصیرتی بود که هنوز راه زیادی برای ورود به این‌گونه ارگان‌ها داشت. در این میان تنها روزنه‌ای که به رویش گشوده شد و به او پر و بال داد؛ «نیروی مقاومت بسیج» بود که آن روزها با نام «بسیج ملی» شناخته می‌شد. ورود به بسیج نقطه عطف زندگی مهدی طحانیان است. شرکت در اردوهای مختلف، انجام کارهای فرهنگی در راستای اهداف انقلاب، انجام امور تبلیغاتی در حوزه جنگ و در آخر ورود به جبهه دستاوردهای گوناگون او از حضور در بسیج بود. او این ایام را اینگونه در کتاب روایت می‌کند:
«... نیروها را به دسته‌های سه‌تایی تقسیم کردند. در هر دسته یک تیربارچی، یک آرپی‌جی‌زن و یک تک‌تیرانداز می‌گذاشتند. وقتی نیروهای تمام دسته‌ها را مشخص کردند، معلوم شد دسته آخر یک تک‌تیرانداز کم دارد! با شنیدن این خبر جان گرفتم... 
خود فرمانده اول صحبتش به آقای ابرقویی و نیروها گفته بود که قول داده در یک وقت معین، چند دسته مشخص نیروی کامل بفرستد اهواز، و این یعنی این که اصلا وقتی نمانده تا بشود منتظر رسیدن یک نیروی دیگر شد! تا وقتی نگاه فرمانده متمایل شود سمت من، دیگر نذر و نیازی نمانده بود که نکرده باشم. با دست اشاره کرد به دسته نیمه‌کاره آخر. تا آنجا پر کشیدم. با آمدنم دسته تکمیل شد. نگاهم را پر از تشکر کردم و سر چرخاندم سمت آقای زارعی. فرمانده بهش گفت:« برادر زارعی، آخر مجبور شدیم ایشون رو بفرستیم اما مطمئنیم که از اهواز برمی‌گردون‌شون...»
حضور در سه مرحله از عملیات بیت‌المقدس و تجربه نبرد با بعثی‌ها، از مهدی طحانیان رزمنده نوجوانی ساخت که او را بیش از پیش برای انجام رسالتی که خداوند برایش در نظر گرفته بود، آماده می‌کرد. وجودش برای خیلی‌ از رزمنده‌ها مایه بالا رفتن انگیزه‌ نبرد و برای بعضی‌ها مایه شگفتی بود. خیلی‌ها نمی‌توانستند باور کنند که او به عنوان داوطلب و با اصرار فراوان به جبهه آمده است.
«... یک درجه‌دار ارتشی که خدمه تانک بود و سن و سال بالایی داشت و روی تانکش نشسته بود، صدایم کرد. رفتم کنارش. جستی زدم و نشستم روی تانک. گفت:« اسمت چیه؟»
گفتم: «مهدی!»
گفت: «آقامهدی نکنه پول خوبی بهت میدن که پا شدی اومدی جبهه؟»
گفتم: «خودتون خوب می‌دونید، اگه دنیا رو هم به یکی بدن محاله حاضر شه بیاد اینجا.»
گفت: «آره اما می‌خوای هیچی بهت نمیدن که پا شدی اومدی جبهه؟»
گفتم: «بله، هیچ پولی بهم نمیدن. من خودم اومدم.»
شاکی گفت: «آخه پس پسرجون تو با این سن و سالت چرا اومدی جبهه؟ کی تو رو آورده اینحا؟»
گفتم: «کسی منو نیاورده، خودم اومدم. تازه با هزاربدبختی!»
گفت: «چرا نموندی درست رو بخونی؟»
گفتم: «فعلا به امر امام جنگ از هر چیزی چیزی مهم‌تره، حالاحالاها وقت هست واسه درس خوندن...»
مهدی طحانیان در جبهه خوش می‌درخشد. روایت کم‌نظیر او از آنچه در سه مرحله اول عملیات بیت‌المقدس تجربه می‌کند، گواه این جریان است. اما آنچه در این بین خواننده کتاب را شگفت‌زده می‌کند، حکایت در امان ماندن او از هر آسیبی در گرماگرم عملیات است. آنجا که شرایط طوری پیش می‌روز که حتی کلاه‌خودهای سرگردان در منطقه از تیررس نگاه دشمن دور ‌نمانده و آماج تیرهایشان قرار می‌گیرد اما مهدی حتی یک خراش کوچک نیز برنمی‌دارد. آنجاست که ضمیر ناخوآگاه انسان به دنبال دلیلی می‌گردد تا این حجم از امدادهای غیبی را توجیه کند. دلیلی که به زودی بر همه روشن می‌شود.
و اسارت، فصل پایان حضور این نوجوان در جبهه است. حکایتی که تا به آن روز مهدی حتی لحظه‌ی به آن فکر نکرده بود:
«... با دست اشاره کرد که بلند شوم. وقتی ایستادم، نگاه همه عراقی‌ها میخ من شد. کنارشان، مثل یک جوجه بودم. اسلحه‌هایشان را گرفته بودند سمتم. با ایما و اشاره حالی‌ام کردند که دست‌هایم را روی سرم بگذارم. این کار را کردم. دلم خوش بود با اسارتم حداقل این سه مجروح عاقبت به خیر می‌شوند و عراقی‌ها کاری برایشان می‌کنند. اگر این سه مجروح کنارم نبودند، داغ اسارتم را به دل عراقی‌ها می‌گذاشتم. به قیمت کشته شدن هم که شده بود، از دست‌شان فرار می‌کردم. آخر هنوز صدای هشدار آن شهید، درباره اسارت در سرم می‌چرخید...»
 
 اسارت فصل جدیدی از زندگی برای مهدی طحانیان بود. نوجوانی که انگار خدا او را خلق و تربیت کرده بود برای چنین روزهایی. برای روزهایی که نقشه‌ی شوم بعثی‌ها را در لحظاتی که تصور می‌کردند یک غنیمت جنگی بی‌نظیر گرفته‌اند؛ نقش بر آب کند. در لحظات و روزهای اولیه اسارت، آن‌ها با تصور بر اینکه با چرخاندن او در خطوط مختلف‌شان در خرمشهر در اشغال، می‌توانند به نیروهایشان روحیه بدهند، با ذوق فراوان و با خباثت، این نوجوان اسیر شجاع را از سویی به سوی دیگر می‌کشاندند اما غافل از این بودند که با رفتار و رویکرد جسورانه این اسیر کوچک، کاری ضدتبلیغ انجام می‌دهند.
در برشی از خاطرات سرباز کوچک امام، به روایتی می‌رسیم که دل هر خواننده‌ای را از صلابت او می‌لرزاند. یکی از روزهای اول اسارت، بعثی‌ها او را به اتاق جنگ‌شان در خرمشهر و به رویارویی با «عدنان خیرالله» وزیر جنگ عراق و اولین شخص مهم کشور عراق بعد از صدام ملعون می‌برند. مهدی بدون ذره‌ای ترس و واهمه با چنان شجاعت و متانتی پاسخ‌هایی دندان‌شکن به او می‌دهد که لبخند تمسخرگونه عدنان خیرالله بر لبانش می‌ماسد!
«... فرمانده که از حاضرجوابی‌ام خوشش نیامده بود، اخمی کرد و سوال دیگری پرسید. مترجم گفت: «ایشون میگن بچه‌جان! شما نترسیدی که اومدی جنگ؟ چطور به خودت اجازه دادی بیای با جیش العراق با این‌همه قدرت بجنگی؟»
چیزی نگفتم. عدنان باز هم چیزی گفت. مترجم به جمع اشاره‌ای کرد و گفت:«میگن ببین اینها چقدر قوی و بطل هستند، آخه تو به این کوچیکی نمی‌ترسی با اینا بجنگی؟ چرا اومدی به جنگ اینا؟!»
یک لحظه مکث کردم. در ذهنم کلمه‌ها را سبک و سنگین می‌کر
دم. دلم می‌خواست جوابی بهش بدهم که از سوالش پشیمان شود. از خدا کمک خواستم و گفتم:«من اومدم بجنگم، نیومدم با شما کشتی بگیرم که از هیکل‌های درشت‌تون بترسم...»
صبر کردم تا سرباز حرف‌هایم را ترجمه کند. او نگاه تند و معنی‌داری بهم کرد و با قدری مکث حرفم را ترجمه کرد. دوباره ادامه دادم: «فقط فرقش اینجاست که شما چون بزرگ هستید، من راحت می‌تونم با اسلحه‌م شمارو نشونه بگیرم و بزنم اما من چون کوچیک هستم، شما راحت نمی‌تونید، منو ببینید و بهم تیر بزنید.»
بعد از چند روز دشمن خسته و ناامید از انتظاری که از این اسیر نوجوان داشت، بالاخره مجاب می‌شود که او را به اردوگاه ببرد. در این مدت تمام تلاش‌هایشان برای شنیدن حتی یک جمله در جهت منافع حزب بعث از زبان مهدی بی‌ثمر مانده بود.
اردوگاه عنبر اولین ایستگاه توقف نه‌ساله مهدی طحانیان در اسارت است. جایی که اتفاق‌های مختلفی برایش رقم خورد. اتفاقات خوشایندی چون آشنایی با سیدحسن میرسید، معلم اخلاق و قرآن و نهج‌البلاغه او و برقراری تعامل با چهار خواهر اسیر.
از سویی دیگر رفت‌و‌آمد خبرنگارهایی که به دنبال یافتن سوژه‌ای برای مصاحبه بودند، باعث ایجاد دردسرهای جدیدی برای مهدی طحانیان می‌شود. برای هر گفتگو، این نوجوان اسیر، اولین گزینه‌ای بود که فرمانده اردوگاه او را برای مصاحبه انتخاب می‌کرد. با اینکه مهدی بارها و بارها با جواب‌هایی دندان‌شکن، پاسخ خبرنگارها را داده و بعدش هم به بدترین شکل ممکن تنبیه و شکنجه شده بود اما فرمانده بعثی اردوگاه به امید متنبه شدن او، باز هم در دیدارهای بعدی او را برای مصاحبه با خبرنگارها صدا می‌کرد و این قصه هم‌چنان ادامه داشت.
در حدود یک‌سال بعد او و تعدادی از نوجوانان کم سن و سال را به اردوگاهی به نام اردوگاه «الرمادی» می‌برند. جایی که فرمانده‌اش شکنجه‌گر خلاقی به نام «سرگرد محمودی» بود. شخصی که بخشی از آموزش‌هایش را در ایران و در ساواک دیده بود. محمودی به فارسی مسلط و تشنه شکنجه کردن اسرا بود؛ اما حکایت او با مهدی طحانیان چیزی متفاوت از بقیه اسرا بود.
ایده تاسیس آسایشگاه و بعدها اردوگاه اطفال متعلق به محمودی بود. او با جمع‌آوری اسرای کم‌سن سعی داشت که هم کاری تبلیغاتی برای حزب بعث بکند و هم استعداد فوق‌العاده‌اش در آزار و اذیت اسرا را به رخ همه، خصوصا هم‌صنفی‌هایش برساند؛ غافل از اینکه مهدی طحانیان، این سفیر کوچک انقلاب اسلامی، بزرگ‌مردی است که رسالت اصلی‌اش به خاک مالیدن پوزه حزب بعث عراق به نمایندگی سرگرد محمودی است.
ذکر حکایت‌های ریز و درشت شنیدنی تقابل این دو نفر در مناسبات مختلف، در این مقال نمی‌گنجد و مطالعه کتاب «سرباز کوچک امام» را می‌طلبد اما، جهت آشنایی مخاطب با آن تنها به یادآوری خاطره مصاحبه طوفانی او با خانم نصیرا شارما، خبرنگار هندی شبکه پنج فرانسه می‌پردازیم. گفتگویی که در ابتدا به دلیل نداشتن حجاب زن، مهدی از آن امتناع کرد و شرط پذیرفتن را با حجاب بودن آن عنوان کرد. مصاحبه‌ای که به خواست خداوند، بر خلاف بقیه مصاحبه‌ها، به بیرون از اردوگاه راه پیدا کرد و شگفتی آفرید.
«... زن خبرنگار به انگلیسی اسمم را برای همراهانش ترجمه کرد. دوباره پرسید:«تو از کجا آمدی جبهه؟»
گفتم:« از اصفهان.»
گفت:«آقای صدام حسین آدم خوب و بشر دوستیه. اون خیلی دلش برای شما می‌سوزه. حتی چند بار خواست شما رو تحویل ایران داد اما آقای خمینی گفت این بچه‌ها مال ما نیست... اصلا این‌ها ایرانی نیستند!»
اسم امام که می‌آمد خونم بی‌قرار می‌شد. دست خودم نبود. اول در دلم قربان‌صدقه چهره نورانی‌اش رفتم و بعد به خودم گفتم: «من که می‌دونم آقا این حرف رو نزده اما اگرم یه درصد همچین چیزی گفته باشه، راست گفته؛ چون ما که بچه نیستیم. ما هر کدوم یه سربازیم براش. حتما آقا مارو قابل دونسته و می‌خواسته با حرفش بهمون اعتبار بده...
...گفتم: «اما اگر هم گفته اون رهبر منه، هرچی اون بگه همونه، بگید برید می‌ریم، بگه بایستید، می‌ایستیم. هرچی ایشون بگه همونه.»
برای یک لحظه سکوت مرگباری بر آسایشگاه سایه انداخت. محمودی زل زده بود به لب‌هایم. باورش نمی‌شد این‌طوری جواب آن‌همه تهدید را داده باشم...»
 
۱) از خانم فاطمه دوست‌کامی، نویسنده و پژوهشگر ادبیات دفاع مقدس، آثار دیگری چون «چشم‌ تر» و «حاج‌عمار» به چاپ رسیده است.
 
 
متن تقریظ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر کتاب «سرباز کوچک امام (رحمه‌الله)»
 
بسمه تعالی
 
سرگذشت این نوجوان شجاع و باهوش و صبور در اردوگاه‌های اسارت، یکی از شگفتی‌های دفاع مقدّس است؛ ماجراهای پسربچّه‌ی سیزده چهارده ساله‌ای که نخست میدان جنگ و سپس میدان مقاومت در برابر مأموران درنده‌خوی بعثی را با رفتار و روحیه‌ای اعجاب‌‌‌انگیز، آزموده و از هر دو سربلند بیرون آمده است. دلْ بر مظلومیّت او میسوزد ولی از قدرت و تحمّل و صبر او پرمیکشد؛ این نیز بخشی از معجزه‌ی بزرگ انقلاب اسلامی است. در این کتاب، نشانه‌های خباثت و لئامت مأموران بعثی آشکارتر از کتابهای مشابهی است که خوانده‌ام. به‌هرحال این یک سند باارزش از دفاع مقدّس و انقلاب است؛ باید قدر دانسته شود.
خوب است سست‌پیمان‌های مغلوب‌دنیاشده، نگاهی به امثال این نوشته‌ی صادقانه و معصومانه بیندازند، شاید رحمت خدا شامل آنان شود.
 
کتاب «سرباز کوچک امام(رحمه‌الله)» به قلم سرکار خانم فاطمه دوست‌کامی و در ۷۶۱ صفحه، از سوی انتشارات پیام آزادگان منتشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.
 
 

 
 
 
 
معرفی کتاب «دختر شینا»
 
توشه‌ صبر در سیاره‌ رنج
 
صمد که شهید شد، بار همه‌ی سال‌های بعدی هم یکجا اضافه شد روی دوش نحیف قدم‌خیر. حالا او باید در بیست‌وچهار-پنج‌سالگی بار سنگین پنج بچه‌ی قدم‌ونیم‌قد را تا آخر عمر به‌تنهایی به دوش می‌کشید و او مادرانه کشید. روایتش هم مادرانه است. مادرها اصلاً از خود چیزی روایت نمی‌کنند. اصلاً بین آن‌ها و خانواده‌ و پاره‌های وجودشان، خودشان انگار اصلاً وجود ندارند. برای همین هم روایت‌شان بیش از آنکه روایت خودشان باشد، روایت بطن رویدادهایی است که در آن جاری شده‌اند؛ درست مثل روایت قدم‌خیر در «دختر شینا».
 
چند ماه پیش از مرگش، به خاطره‌نگار گفته بود خوشحالی‌ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده تا غصه و رنج همه‌ی این سال‌های تنهایی را برایش تعریف کنم. گفته بود تازه یادم آمده که چقدر دلم برای حاجی تنگ شده! هشت سال با هم زندگی کردیم، اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم، اما همیشه دور از هم. مشابه این عبارت «تازه یادم آمده که چقد دلم برای حاجی تنگ شده» را پیش از این در «عباس دست‌طلا» هم دیده بود؛ آنجا که خاطره‌نگار از او پرسیده بود با حضور در جبهه و مناطق جنگی، نسبت به شهادت چه حس‌وحالی پیدا کرده بوده که عباس پاسخ عجیبی داده بود: «آن‌قدر کار سرم ریخته بود که فرصت فکر کردن به شهادت را نداشتم!» «دختر شینا» هم شرح مشابهی است از چنین انسان‌هایی! اصلاً یک‌جور انسان‌شناسی است. انسان‌شناسی آدم‌هایی که غرق در تکلیف و وظیفه‌‌شان بودند و در این میان، کوره‌ی جنگ و رنج آن سال‌ها بر قیمت‌شان افزود...
 
 
 
متن تقریظ رهبر معظم انقلاب بر کتاب "دختر شینا"
 
بسمه‌تعالی
 
رحمت خدا بر این بانوی صبور و با‌ایمان؛ و بر آن جوان مجاهد و مخلص و فداکاری که این رنجهای توانفرسای همسر محبوبش نتوانست او را از ادامه‌ی جهاد دشوارش باز دارد.
جا دارد از فرزندان این دو انسان والا نیز قدردانی شود.
 
شهریور ۹۱
 
 
 

 
 
 
معرفی کتاب گلستان یازدهم

یک عاشقانه‌ آسمانی

«یک لحظه چشمم افتاد توی آینه. علی آقا داشت نگاهم می‌کرد. خجالت کشیدم. زود نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. این اولین باری بود که علی آقا درست و حسابی مرا می‌دید». این جملات، روایت نخستین لحظه‌های زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و علی چیت‌سازیان است. دختر هفده ساله‌ای که در آغاز جوانی است و هیچ‌گاه تصور نمی‌کند که سال‌ها بعد روایت زندگی چند ماهه‌اش با فرمانده‌ی اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین علیه‌السلام تبدیل به کتابی جذاب و خواندنی به نام «گلستان یازدهم» شود.

«یک لحظه چشمم افتاد توی آینه. علی آقا داشت نگاهم می‌کرد. خجالت کشیدم. زود نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. این اولین باری بود که علی آقا درست و حسابی مرا می‌دید». این جملات، روایت نخستین لحظه‌های زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و علی چیت‌سازیان است. دختر هفده ساله‌ای که در آغاز جوانی است و هیچ‌گاه تصور نمی‌کند که سال‌ها بعد روایت زندگی چند ماهه‌اش با فرمانده‌ی اطلاعات و عملیات لشگر انصارالحسین علیه‌السلام تبدیل به کتابی جذاب و خواندنی به نام «گلستان یازدهم» شود.

* آغازی بر یک پایان
کتاب با مقدمه‌ی زیبایی از سوی نویسنده آغاز می‌شود، جایی که بهناز ضرابی‌زاده می‌فهمد، منزل خانواده‌ی چیت‌سازیان درست در مقابل خانه‌اش قرار داشته است و او سال‌ها از آن بی‌خبر بوده است. جایی که در‌ آن بسیاری از اتفاقات تلخ و شیرین داستان ثبت و ضبط شده است و نویسنده تا آن زمان از آن بی‌خبر بوده است. نکته‌ای که در ذهن مخاطب جرقه‌ای ایجاد می‌کند که شاید در کنار خانه‌ی ما نیز خانه‌ی شهیدی وجود داشته باشد و هر شهید، ماجرا و داستان منحصربه‌فرد خود را روایت کند.

پس از این مقدمه، فصل نخست کتاب با نام «خاطراتم فیلم می‌شود»، آغاز می‌شود. نویسنده با ابتکاری زیبا دست به خرق عادتی در عرصه‌ی روایت زده است و با ظرافتی هنرمندانه داستان زندگی مشترک زهرا پناهی‌روا و شهید علی چیت‌سازیان را از پایان مادی زندگی مشترک و شهادت شهید بزرگوار آغاز می‌کند. همین ابتکار نویسنده باعث جذابیت هرچه بیشتر کتاب شده است و خواننده را در آغازین فصل کتاب با هجومی از احساسات راوی مواجه می‌کند، در جایی که راوی فرزند خود را به دنیا آورده است و مانند هر زنی پس از زایمان بیشترین نیاز عاطفی و حمایتی را به همسرش دارد، اما ناگهان به یاد می‌آورد که شوهرش سی‌وهفت روز قبل در منطقه‌ی ماووت شهید شده است و باید بدون حضور فیزیکی او زندگی‌اش را با تنها یادگارش ادامه دهد.

* نیمه‌ی پنهان ماه
تا سال‌ها قبل همواره در کتاب‌ها، فیلم‌ها و داستان‌ها روایتی خاص و تک‌بعدی از زندگی شهدا و ایثارگران دفاع مقدس نقل می‌شد. شجاع، دلاور، مؤمن و ایثار‌گر صفاتی بودند که از شهدای عزیز در جبهه‌های جنگ به یادگار مانده بود. اما این شهدا همیشه نیمه‌ای پنهان داشتند و آن نحوه‌ی تعامل با خانواده، همسر و فرزندان بود، کمتر کسی از عشق، محبت و احساس آن‌ها در درون خانواده آگاه بود. این امر زمانی به یک دغدغه تبدیل شد که در مواجهه با نسل جدید، تنها روایتی حماسی‌گونه و در جغرافیای خط مقدم از شهدا به یادگار مانده بود و از زندگی روزمره‌ و معمولی آنان چیزی به نسل‌های بعد منتقل نشده بود. نکته‌ای که رهبر انقلاب هم در تاریخ ۱۳۹۵/۰۷/۰۵ به آن اشاره کردند: «ما در بیان زندگی‌نامه‌ی شهیدان سعی کنیم خصوصیّات زندگی اینها و سبک زندگی اینها و چگونگی مشی زندگی اینها را تبیین کنیم، این مهم است. خب، هیجان جنگ و رفتن در میدان جنگ یک مسئله است که چیز باارزشی است که کسانی جانشان را کف دست بگیرند و بروند بجنگند؛ لکن روحیّات، خصوصیّات زندگی، سابقه و پشتوانه‌ی فکری و اعتقادی شخص هم یک مسئله‌ی دیگری است که این خیلی مهم است. این شهیدی که شما از یاد او و فداکاری او و شهادت او در میدان جنگ به هیجان می‌آیید، در داخل زندگی خانوادگی چه‌جوری مشی می‌کرده، در محیط عادی زندگی چه‌جوری عمل می‌کرده؛ اینها خیلی مهم است؛ یا نسبت به مسائلی که امروز برای ما مهم است، اینها چه‌جوری عمل می‌کرده‌اند.»

گلستان یازدهم را می‌توان نمونه‌ای خوب و بالغ از این نوع روایات دانست، این کتاب با زبانی صادقانه به شرح زندگی یک‌سال و هشت‌ماهه‌ی مشترک شهید چیت‌سازیان و همسرشان پرداخته است. فرمانده‌ای که در جبهه به دلیل مهارت‌های رزمی و شجاعتش به عقرب زرد معروف بود، در خانه با مادر و همسرش به اندازه‌ای با مهر و محبت رفتار می‌کند که گویی این قلب رئوف هیچ‌گاه سابقه‌ی حضور در حرب و قتال را نداشته است. گلستان یازدهم به زیباترین شکل توانسته‌ است قسمت مهمی از نیمه‌ی پنهان زندگی شهید چیت‌سازیان را به مخاطبان معرفی کند.

* نگاه زنانه‌ی منحصر به‌فرد
در کنار تمام جذابیت‌ها و حوادث تلخ و شیرینی که در زندگی شهید چیت‌سازیان و همسرشان وجود دارد، نباید از مهارت نویسنده در انتقال احساسات زنانه به مخاطب غافل شد. بهناز ضرابی‌زاده توانسته است دقت در جزئیات و توصیف کامل احساسات یک دختر، یک همسر و یک مادر را در لحظه لحظه‌ی حوادث کتاب حفظ کند و به خوبی مخاطبان کتاب را از ابتدا قدم‌به‌قدم با خانم زهرا پناهی‌روا همراه سازد. نویسنده به خوبی توانسته است از نگاه منحصر به‌فرد زنانه‌ی خود و راوی کتاب در ایجاد حس همذات‌پنداری مخاطب استفاده کند و توأمان عشق زمینی و آسمانی را در فرمی مناسب توصیف کند. کتابی که در ابتدا با یک عشق زمینی مخاطب را همراه می‌سازد هرچه به انتها نزدیک می‌شود به شکلی زیبا، این عشق را به عشقی آسمانی بدل می‌کند.

نقطه‌ی اوج کتاب جایی است که پیکر شهید را برای مصون ماندن از گزند منافقین، تا قبل از خاکسپاری در بیرون از شهر نگهداری می‌شود و خانواده‌ی چیت‌سازیان برای نخستین بار به دیدن پیکر شهید می‌روند: «خیابان بی انتها را به سرعت طی کردیم. کسی چیزی نمی‌گفت. همه با بهت و سکوت از پشت شیشه‌های ماشین به زمین‌‌های پوشیده از برف نگاه می‌کردیم. کمی بعد، ته آن خیابان، کانتینری پیدا شد، پشت کامیونی بزرگ. چند ماشین پاترول سپاه هم دور و برش پارک شده بود. چند نفر از آمبولانس پیاده شدند و رفتند جلوی کانتینر. ما هم از ماشین پیاده شدیم. در یخچال کانتینر را باز کردند. تابوت را پایین آوردند. حاج صادق با قدی خمیده و شانه‌‌های پایین افتاده جلو رفت. آقا ناصر دوید و تابوت را در آغوش گرفت. مادر دستم را گرفته بود. در تابوت را باز کردند. منصوره خانم نالید: «الهی قربانت برم! مادرت بمیره علی! دیشب اینجا خوابیدی عزیزم!...» همه به گریه افتادند. مادر به هق‌هق افتاد. بی‌اعتنا به کسانی که دور و برمان ایستاده بودند گریه می‌کردم.»

 

 

 

تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «گلستان یازدهم»

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم
این روایتی شورانگیز است از زندگی سراسر جهاد و اخلاص مردی که در عنفوان جوانی به مقام مردان الهی بزرگ نائل آمد، و هم در زمین و هم در ملأ اعلیٰ به عزّت رسید .. هنیئاً له.
راوی -شریک زندگی کوتاه او- نیز صدق و صفا و اخلاص را در روایت معصومانه‌ی خود بروشنی نشان داده است.
در این میان، قلم هنرمند و نگارش آکنده از ذوق و لطف نویسنده است که به این همه، جان داده است. آفرین بر هر دو بانو؛ راوی و نویسنده‌ی کتاب.
۹۵/۱۰/۲۱
 
 
 
 
خاک‌های نرم کوشک

می‌ترسم این کتاب‌ها به دست‌تان نرسد

الان چند سالی است که کتاب‌هایی درباره‌ی سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و می‌نویسند و بنده هم مشتری این کتاب‌هایم و می‌خوانم. با این‌که بعضی از این‌ها را من خودم از نزدیک می‌شناختم و آنچه را هم که نوشته، روایت‌های صادقانه است- این هم حالا آدم می‌تواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغه‌آمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکان‌دهنده است. آدم می‌بیند این شخصیت‌های برجسته، حتی در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین برنسی، یک جوان مشهدی بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‌اند و من توصیه می‌کنم و واقعاً دوست می‌دارم شماها بخوانید.

کتاب خاک های نرم کوشک منتخبی از خاطرات خانواده و همرزمان شهید عبدالحسین برونسی در مورد ویژگی‌ها و خصوصیات شهید است.

کتاب با ارائه یک زندگینامه فشرده و مختصر از شهید برونسی به نقل خاطرات اطرافیان، آشنایان و همرزمان ایشان پرداخته و هفتاد روایت کوتاه و خواندنی از ابعاد شخصیتی و زندگانی این فرمانده نقل می‌شود. هر خاطره نقل شده در مورد شهید با یک عکس از شهید همراه است.

سردار شهید عبدالحسین برونسی متولد سال  ۱۳۲۱ در روستای "گلبوی" از توابع تربت حیدریه قبل از انقلاب اسلامی به کار سخت و طاقت‌فرسای بنایی مشغول بود و در کنار آن به خواندن دروس حوزوی نیز روی آورده بود تا اینکه بعدها به علت شدت یافتن مبارزات او زندانی و مورد شکنجه‌های وحشیانه ساواک قرار گرفت. با پیروزی انقلاب اسلامی زمینه‌های لازم برای رشد او مهیا شد و در جریان جنگ تحمیلی چنان لیاقت و کارآمدی از خود نشان داد که زبان‌زد همگان شد. او در تاریخ ۲۳ اسفند سال ۱۳۶۳ با مسئوولیت فرماندهی تیپ ۱۸ جوادالائمه(ع) در منطقه عملیاتی بدر به شهادت رسیده و پیکرش در منطقه عملیات بر جای می ماند. سال‌ها بعد در جریان تفحص شهدا پیکر ایشان شناسایی و در تاریخ هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ در سالروز شهادت حضرت زهرا (س) در بهشت رضا(ع) در مشهد مقدس به خاک سپرده شد.

"خاک‌های نرم کوشک" چهار سال پس از انتشار و متعاقب فرمایشات مقام معظم رهبری در جمع که در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۳۸۵  و با  معرفی و تاکید بر شخصیت اوستا عبدالحسین برونسی به مطالعه کتاب خاک‌های نرم کوشک توصیه فرمودند بسرعت در زمره آثار پر فروش و پر مخاطب  ادبیات دفاع مقدس قرار گرفت و به گفته ناشر تاکنون به زبانهای عربی، فرانسه و انگلیسی نیز ترجمه و در خارج از کشور منتشر شده است.

بدون تردید عامل اصلی در پر مخاطب بودن "خاک های نرم کوشک" صفا، سادگی، خلوص نیت و ایمان ولایی شهید بزرگوار عبدالحسین برونسی بوده است. رهبر معظم انقلاب در تریخ ۲۶ خرداد ۱۳۸۵ در جمع فیلم‌سازان و کارگردانان سینما و تلویزیون درباره این کتاب فرمودند: «الان چند سالی است که کتاب‌هایی درباره‌ی سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و می‌نویسند و بنده هم مشتری این کتاب‌هایم و می‌خوانم. با این‌که بعضی از این‌ها را من خودم از نزدیک می‌شناختم و آنچه را هم که نوشته، روایت‌های صادقانه است- این هم حالا آدم می‌تواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغه‌آمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکان‌دهنده است. آدم می‌بیند این شخصیت‌های برجسته، حتی در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین برنسی، یک جوان مشهدی بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‌اند و من توصیه می‌کنم و واقعاً دوست می‌دارم شماها بخوانید. من می‌ترسم این کتاب‌ها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب "خاک‌های نرم کوشک" است؛ قشنگ هم نوشته شده.

ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبری نداشتم. بعد از شهادتش، بعضی از دوستان ما که به مجموعه‌های دانشگاهی و بسیج رفته بودند و با این جوان بی‌سواد- بی‌سواد به معنای مصطلح؛ البته سه، چهار سالی درس طلبگی خوانده بوده، مختصری هم مقدمات و ابتدایی و این‌ها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، می‌گفتند آن‌چنان برای این‌ها صحبت می‌کرده و حرف می‌زده که دل‌های همه‌ی این‌ها را در مشت می‌گرفته. به‌‌خاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونی را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس می‌کرده؛ بعد هم بعد از شجاعت‌های بسیار و حضور در میدان‌های دشوار، به شهادت می‌رسد؛ که حالا کاری به جزئیات آن ندارم. این زیبایی‌هایی که آدم در زندگی یک چنین آدمی یا شهید همت و شهید خرازی می‌تواند پیدا کند و یا این‌هایی که حالا هستند، نظیرش را شما کجا می‌توانید پیدا کنید؟ کجا می‌شود پیدا کرد؟»

 

                                           

 

 

 

 

 

 

 

کتاب "سلام بر ابراهیم"
 
در محضر علما
 
بارها افراد به ظاهر مذهبی را دیده‌ام که وقتی از خانه خارج می‌شوند، تسبیحی در دست دارند و به استغفار مشغول هستند. اما برخی از این جماعت، فقط استغفار ظاهری دارند و هیچ کاری را به‌خاطر خدا انجام نمی‌دهند. پای گناه که برسد معلوم نیست چه می‌کنند؟ابراهیم اهل مرابه و محاسبه بود. از اعمال خود مراقبت می‌کرد و از خودش حساب می‌کشید. اما این مسائل در ظاهر زندگی او هیچ نمودی نداشت. یعنی در مقابل دیگران و در کنار دوستان، بسیار عادی و ساده ظاهر می‌شد. می‌گفت، شوخی می‌کرد، می‌خندید و ...
 
باید با ابراهیم رفت و آمد می‌کردید تا متوجه اخلاص در اعمال و محاسبه و مراقبه او می‌شدید. این معنویت از پای درس علما و بزرگان و سخنران‌های هیئت به‌دست آمده بود. او مرتب به مسجد می‌رفت و از کلام بزرگان استفاده می‌نمود. حتی برای مداحی، باید گفت که ابراهیم یک شبه مداح نشد. او بارها در محضر افراد پیشکسوت حضور می‌یافت و از آنها می‌خواست در نوکری خاندان اهل بیت (ع) او را یاری کنند. حاج آقا ترابی یکی از این افراد بود. با ابراهیم به منزل ایشان رفتیم. حاج آقا ترابی از مداحان با اخلاص و پیشکسوت بود. ابراهیم دو زانو در مقابل ایشان می‌نشست و می‌گفت: حاج آقا، اومدم که من رو برای نوکری امام حسین (ع) کمک کنید. حاج آقا ترابی هم خیلی ابراهیم را دوست داشت. هرچه شعر و سبک بلد بود به او یاد می‌داد...اما از قبل انقلاب، منزل مسکونی خانواده ابراهیم به اطراف خیابان زیبا منتقل شد...
خیابانی که هر کوچه و محله آن، به نور یکی از علمای ربانی منور بود. حوزه علمیه امام القائم و مسجد محمدی و ده‌ها حسینیه، ارزش ایمان مردم این محله را نشان می‌داد. در محله‌ای که ابراهیم حضور داشت، یک عالم بزرگوار زندگی می‌کرد. علامه محمد تقی جعفری. این علامه بزرگوار، اخلاق بسیار خوبی داشت و اکثر اهالی را جذب می‌کرد. ابراهیم نیز به ایشان علاقه داشت و در جلسات و هیئت‌هایی که در منزل ایشان برگزار می‌شد، حضور داشت. جاذبه شخصیت ابراهیم باعث شد که پسر علامه جعفری نیز بسیار به ابراهیم علاقه پیدا کند و از دوستان نزدیک او گردد. ابراهیم از محضر این عالم وارسته استفاده می‌کرد و به ایشان علاقه فراوانی داشت. این ارتباط دو طرفه بود. علامه نیز ابراهیم را به‌عنوان یک جوان مؤمن انقلابی بسیار دوست داشت. زمانی که ابراهیم در عملیات فتح‌المبین مجروح شد، علامه جعفری برای ملاقات به منزل ابراهیم آمد و ساعتی مهمان خانواده ایشان بود. کاری که معمولاً برای کسی انجام نمی‌داد!علی جعفری فرزند علامه در مصاحبه با خبرگزاری‌ها می‌گوید: وقتی ابراهیم هادی مجروح شد و او را به منزل ما آوردند. علامه از ما خواست تا ایشان را به ملاقات ابراهیم ببریم. وقتی ابراهیم متوجه حضور علامه در منزل شد، با آن وضعیت خواست از جا بلند شود و گفت: «استاد، شما چرا زحمت کشیدید. ما خوب می‌شدیم خدمتتان می‌آمدیم.» علامه جواب دادند: وظیفه ماست که به شما سر بزنیم، شما جانتان را در این راه گذاشته‌اید. امروز وظیفه ماس که به شما سر بزنیم. بعد علامه ادامه داد: هربار شما می‌آمدید و درس می‌گرفتید، امروز نوبت من است از شما درس بگیرم. ابراهیم که خیلی شرمنده شده بود با ناراحتی گفت: «استاد نفرمایید، ما خاک پای شما هستیم. هرچی داریم از شماست. دعا کنید سرباز راه ولایت باشیم...» برادر علی کلیج حکایت آن روز را اینگونه توصیف می‌کند: داشتم از کنار خیابان آیت‌الله سعیدی رد می‌شدم که یک ماشین لندور برایم بوق زد! برگشتم و دیدم که یکی از رفقا پشت فرمان ماشین نشسته و گفت: می‌یای ملاقات آقا ابرام؟گفتم: بله و پریدم بالا. همین که به عقب نگاه کردم، خیلی خجالت کشیدم. با ادب سلام کردم. علامه محمد تقی جعفری پشت سرم نشسته بود. وقتی به منزل ابراهیم رفتیم، بعد از تعارفات معمول، ابراهیم شروع به صحبت کرد و گفت:«استاد، ما توی جبهه به خیلی از مسائل یقین پیدا می‌کنیم.» بعد دستش را شبیه یک دایره کرد و گفت: «اگر دنیا مثل این کره باشد، امام زمان (عج) مانند این دست‌های من به دنیا احاطه دارد. خداوند نیز بر تمام دنیا شاهد و ناظر است.» علامه در سکوت، به این تعابیر عرفانی ابراهیم فکر می‌کرد. بعد هم ابراهیم، شروع به بیان خاطراتی از معجزات و امدادهای غیبی کرد.
محمد خورشیدی از همسایگان و دوستان ابراهیم می‌گفت: در ایامی که ابراهیم به‌خاطر مجروح بودن در تهران حضور داشت، یک روز با موتور او را به خیابان زیبا رساندم. گفتم: آقا ابراهیم کجا به سلامتی؟گفت: «میرم منزل علامه جعفری»گفتم:‌همون علامه که لهجه غلیظ ترکی داره و توی تلویزیون صحبت می‌کنه؟ من هم می‌تونم بیام؟گفت: «بله، بیا اشکالی نداره»وارد منزل علامه جعفری شدیم. ایشان مشغول صحبت بود و چند نفری در اطراف علامه نشسته بودند. ابراهیم با عصای زیر بغل وارد شد. علامه یکباره نگاهش به در افتاد. از جا بلند شد و به استقبالش آمد. بعد با همان لهجه زیبا گفت: به به آقا ابراهیم، بفرمایید، بفرمایید. ابراهیم را با خودش بالای مجلس برد. همه به احترام او بلند شدند. بعد علامه حرفی زدکه بسیار عجیب بود. من اگر خودم نمی‌شنیدم باور نمی‌کردم./علامه با اصرار گفت: «آقا ابراهیم، برو جای من بنشین، ما باید شاگردی شما را بکنیم.» تا علامه این جمله را گفت، نگاه کردم به صورت ابراهیم. مثل لبو  سرخ شده بود. همانجا کنار شاگردها نشست و گفت: «استاد، تو روخدا ما رو شرمنده نکنید.» علامه بعد از اصرار زیاد به جای خودش برگشت قبل از اینکه بحث خود را ادامه دهد، رو به دوستانی که در کنارش بودند جمله‌ای گفت که خوب به یاد دارم: علامه فرمود: «این آقا ابراهیم استاد بنده هستند...» من چیز زیادی از درجات علمی علامه جعفری نمی‌دانستم، فقط دیده بودم که مرتب در تلویزیون سخنرانی می‌کند. اما همین‌قدر فهمیدم که کلام این فیلسوف و عالم بزرگ، بی‌دلیل نیست...روزها گذشت تا اینکه ابراهیم در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید. مدتی خبر شهادت ابراهیم را اعلام نکردند. فکر می‌کردند که او زنده و اسیر باشد. تا اینکه خب گمنامی ابراهیم پخش شد. کسی که خبر را برای علامه برد، می‌گوید: علامه جعفری وقتی خبر شهادت و مفقود شدن پیکر ابراهیم را شنید خیلی ناراحت شد. ایشان بلافاصله بعد از شنیدن خبر، نگاهی به اطرافیان کرد و در وصف ابراهیم یک بیت شعر قرائت کردند که متناسب با حالات او بود:این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند آن را که خبر شد، خبری باز نیامدبد نیست در اینجا عبارتی از علامه بیاوریم که مناسب شخصیت ابراهیم است:‌ «قدرتمندترین افراد،‌کسی است که قدرت «مالکیت بر خود» را داشته باشد؛ اگرچه در این دنیا مالک هیچ چیزی نباشد. بالعکس اگر کسی مالک همه دنیا باشد،‌ولی از مالکیت بر خویشتن محروم باشد،‌چنین شخصی را باید ناتوانترین اشخاص محسوب کرد.»
 
 
 
سخنان رهبر معظّم انقلاب در مورد کتاب "سلام بر ابراهیم"
 
من کتابی خواندم مربوط به شهید ابراهیم هادی. این کتاب خیلی جالبه، خیلی جذابه.
من کتاب (سلام بر ابراهیم) را خواندم و تا مدت ها دلم نمی آمد از روی میز کارم بردارم و بگذارم توی کتاب هایم.
شخصیتی که در این کتاب معرفی شده خیلی جاذبه دارد… مثل مغناطیس انسان را جذب می کند.
بگردید این شخصیت ها را پیدا کنید. از این قبیل شخصیت‌های برجسته که سردار هم نیستند. حتی فرمانده گردان هم نیستند. اما حکایت ها دارند…
 
۱۳۹۷/۰۴/۱۳
 
 
 
کلمات کلیدی
تهیه کننده:

0 نظر برای این مقاله وجود دارد

نظر دهید

متن درون تصویر امنیتی را وارد نمائید:

متن درون تصویر را در جعبه متن زیر وارد نمائید *